تبليغاتX
کوچه باغ خیال
سلام خوش آمـــــــــدی

                            

خبر دارین یک فرشته از آسمون کم شده؟  

                                       

ما پیداش کردیم!  

خب البته یکم خجالتیه

همه دوستش داریم 

جمع شدیم و اسمش رو پگاه گذاشتیم

                           

حالا هم که یک سالش شده همه شادیم

صبر کنید!! مگه میشه تولد کیک نداشته باشه؟  

نمی دونم چرا دوتا شمع داره  پگاه فقط یک سالش شده  

حالا حاضرید با هم کادوها رو باز کنیم

صدساله بشی پگاه خانم  

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 13:42 توسط :: معصومه رضائیان ::

نمی دانم چه شد که ناگهان جلوی در خانه خشکم زد؛ حس غریبی داشتم، به آرامی در را با دستم به سمت جلو هل دادم، در غیژی کرد و باز شد، وارد خانه شدم؛ عمارتی با صفا و نه چندان قدیمی، با دیوارهای آجری و حیاطی که وقتی آب و جارو می شد، بوی دلنشین کاشی نم خورده و دیوارهای خیس آن انسان را مدهوش می کرد.

درب خانه با دو پله به حیاط متصل می شد، از پله ها پایین رفتم، اولین چیزی که در بدو ورود نظر هر بیننده را به خود جلب می کرد، پنجره ای با قاب چوبی بود که رو به حیاط باز می شد، و طاقچه ای که هنوز هم روی آن پر از گلدان گل، با رنگ های چشم نواز بود.

درست روبروی پنجره اتاق حوضی قرار داشت که گلدان های شمعدانی با سلیقه خاصی بر روی لبه آن ردیف شده بود و پروانه ها با بال های رنگارنگ در میان گل های آن پرواز می کردند، و این ها همگی تابلوی بی نظیری از طبیعت را مقابل چشم بیننده نمایان می کرد.

درخت توتی که شاخه های آن از لب دیوار خانه به داخل حیاط آویزان شده بود و گروهی  گنجشک که با سر و صدای زیاد به دنبال هم در لابه لای شاخ و برگ آن از این شاخه به آن شاخه می پریدند و زیبایی درخت را دو چندان می کردند.

کبوترانی که بر روی تراس خانه تند تند راه می روند و گلویشان را باد می کنند و سرشان را با حالتی خاص پایین و بالا می کنند، تو گویی سر برچیدن دانه ای برای هم قدرت نمایی می کنند.

و کوکوی یاکریمی که عاشقانه چوب و خاشاک را از فاصله های دور می آورد تا در پشت پنجره لانه ای امن برای جفت خویش بسازد.

ناگاه به خود می آیم، خانه ای چند طبقه را مقابل چشمانم می بینم، با روکاری از سنگ سفید، و دیگر هیچ اثری از آن خانه با صفا و صمیمی نیست. آه سردی می کشم . عمارت خاطراتم را فروختند؛ و به جای تمام آن زیبایی ها خانه ای از سنگ و آهن ساخته اند. 

 چاره ای نیست زندگی در گذر است.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 13:22 توسط :: معصومه رضائیان ::

گفتی می خواهم بگویم!

گفتم بگو!

باز گفتی می خواهم بگویم!

و من سراپا گوش شدم!

گفتی با دقت گوش کن! حرف تازه ای دارم!

توجه کردم اما باز…

هر روز فریاد زدی!

و هر روز گوش دادم!

اما…

تو حرفی برای شنیدن نداشتی!

دیگر چه می خواهی از جانم،

راحتم بگذار.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 11:15 توسط :: معصومه رضائیان ::

**