...الماس اگر چه از همه جوهرها شفافتر است، سختتر نیز هست. ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است... و ای دل!... تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست. نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است.
پی نوشت: گزیده ای ازکتاب "روایت محرم" سید مرتضی آوینی که توصیف امروز ماست.
صدایی از دور شنیده می شود...
کاروان در میان بیابانی تفیده از هرم آتش سوزان خورشید راهش را ادامه می دهد.
سکوت اهل کاروان را فرا گرفته و تنها صدای زنگوله های شتران آرامش بیابان را بر هم می زند.
چه حس غریبی دارد این سرزمین! مگر اینجا کجاست؟
اینجا ساحل فرات است...
این دشت را چه می نامند؟!
غاضریه
نام دیگرش چیست؟
قادسیه و به آن نینوا هم می گویند.
نام دیگری ندارد؟
چرا اینجا را کربلا نیز می نامند.
"اللهم اعوذ بک من الکرب و البلاء"
کاروان حسین بن علی به کربلا رسید و دل آرام صحرا را به تب و تاب انداخت.
بار بگذارید! و خوب بدانید که اینجا حجت بر ما تمام است.
زمان لبیک به ندای "الست بربکم"
اما اینجا که تا چشم کار می کند بیابان است؟!
و خوب بدانید و آگاه باشید که آخرین منزلگاه برای اهل دل است.
خورشید خود را به آرامی در سینه افق جای داد و غروب کرد.
و شب دشت را به ماتم نشاند.
سیاه بالایی، دل شب را شکافت و به کاروان نزدیک شد!
آی سیاهی کیستی؟
حامل پیام عبیدالله بن زیاد برای حسین هستم، به فرمان او راه بر شما بسته است.
و تاب تشنگی، محکی برای خلوص عشق شد!
روزها در پی گذشتند و هر روز عرصه تنگ و تنگ تر شد!
اهریمنان کفتار صفت به کمین نشستند تا در فرصتی ستون خیمه علویان را واژگون سازند.
سبکبالان دیار عشق، زمینی بودن را تاب نیاوردند و یکی یکی پر کشیدند و رفتند.
و این معنای "قالوا بلی" ست!
ظهر است و زمینِ دشت تفیده و اهل حرم محزون و بی قرار...
ناگهان صدایی میان آسمان و زمین پیچید" قتل الحسین عطشانا"
آتش زدند و سوزاندند و تماشا کردند و خندیدند...
***
شب است و سیاهی و خستگی و غم...
و اینبار کاروان سالار عقیله العرب است.
"خانه دوست كجاست؟"
در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
"خانه دوست كجاست."
حجم سبز سهراب سپهری
از اتاق 404 واقع در مسافرخانه الضفاف نجف بیرون می زنیم، راهمان را از میان بازار دنیازدگی طی می کنیم تا به ورودی ساعت برسیم؛ وارد صحن می شویم دلمان را در کنار در به امانت می گذاریم و اذن دخول می گیریم و بعد از آن روح درهم شکسته مان را بر می داریم و وارد صحن می شویم.
قدم را که به صحن می گذاری ایوان طلا را در مقابل می بینی و شاخه های طوبی را که از در و دیوارش آویخته است؛ باورت نمی شود، این تویی که قدم بر عرش خدا روی زمین گذاشته ای؟! تمام سعیت بر این است که از قافله عقب نمانی؛ صحن را طی می کنی و وارد حرم می شوی بوی بهشت تمام وجودت را پر کرده و با هر نفسی که می کشی سبک تر می شوی؛ قدم ها را کوچک برمی داری، با ادب و احترام و همراه با دلهره و تشویش؛ به حرم نزدیک می شوی، صلابت بقعه مبارکه قلبت را از جا می کند و خود را ناخوداگاه در دامنش می اندازی و دیگری هیچ چیز نمی خواهی. هنوز هم باورت نمی شود، تو کجا و اینجا کجا؟!
پروانه می شوی و گرد شمع وجودش می چرخی و می چرخی اشکت روان و زبانت قاصر است از بیان شکرانه.
کمی که آرام گرفتی چشم می چرخانی مگر گوشه دنجی بیابی تا کوله بار نگفتنی هایت را زمین بگذاری و سفره دلت را برایش باز کنی؛ نماز و قرآن بخوانی و حوائجت را با زبان امام سجاد طلب کنی؛ برای خودت و برای همه ملتمسین دعا و بیشتر از همیشه امید داری برای استجابتش...
پی نوشت: گزارش کامل را در پیوندهای روزانه دنبال کنید.
بهار خواست گیاهت شکفتنی بشود.
لباس جنس گناه تو! شُستنی بشود.
که راه و چاه تو از هم جدا نشد!؟ می خواست....
برادرانگی ات با تو ناتَنی بشود.
" یَحولُ بین تو و قلب تو" مگر که دلت
به این بهانه به دنیا نَبستنی بشود.
که ساده دل بکَنی؛ بسته بندی اش بُکُنی!
و چسب قرمز رویش "شکستنی!" بشود.
أعوذُ مِن، "مَن" آن روی سکه ات، برخیز!
که این مُراحم با نقطه! رفتنی بشود.
دوباره چشم به هم می زنی، ببار! ببار!
شکوفه های نگاهت شکفتنی شده است!!!
"عطیه علی نقی"

کوچه باغ خیال یکساله شد

حال اینکه چقدر توانست مفید واقع شود، الله اعلم.
کوتاهی ها را به بزرگواریتان ببخشید و اشتباهات را گوشزد کنید.
باران که می بارد، زیر باران می روم و دست هایم را بالا می گیرم تا با تمام وجود طراوت قطراتش را هنگام برخورد با صورت و دست هایم حس کنم.
باران می بارد باز؛ باران رحمت الهی، بی دریغ؛ با وسعتی به پهنای ارض؛ باران می بارد باز و در امتداد بارش آن رودی بر روی زمین جاری می شود به وسعت آسمان، و اینبار برای تطهیر ساکنان شهر رمضان.
سر به سجده می گذارم و خدای را سپاس می گویم که توفیق دوباره بوسه بر خاک نیایش و استغفارش را نصیبم کرد و مرا فرصتی دوباره بخشید تا روح عاصی ام را در ساحل ذکرش آرامش بخشم و یقین دارم که در این میان پاداش صبر و غلبه بر نفس جز استجابت نیست.
بی صدا ، بی گناه
مثل همیشه!

پی نوشت: گوشی برای شنیدن نیست و حرفی برای گفتن نمانده! حتی سکوت هم دیگر نشانه رضایت نیست!
ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی
![]()
![]()
![]()
دايم گل اين بستان شاداب نمیماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايی
![]()
![]()
![]()
ديشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودايی
![]()
![]()
![]()
صد باد صبا اين جا با سلسله میرقصند
اين است حريف ای دل تا باد نپيمايی
![]()
![]()
![]()
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايی
![]()
![]()
![]()
يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايی
![]()
![]()
![]()
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست
شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايی
![]()
![]()
![]()
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای ياد توام مونس در گوشه تنهايی
![]()
![]()
![]()
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمايی
![]()
![]()
![]()
فکر خود و رای خود در عالم رندی نيست
کفر است در اين مذهب خودبينی و خودرايی
![]()
![]()
![]()
زين دايره مينا خونين جگرم می ده
تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايی
![]()
![]()
![]()
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شاديت مبارک باد ای عاشق شيدايی
پی نوشت: کاش آنانکه منتظر ظهورت هستند، حضورت را باور داشتند!
شنیده ام فراموشی یکی از بزرگترین نعمت هایست که خداوند به بندش ارزانی داشته، اما نمی دانم چرا هر وقت من برای نوشتن اراده می کنم خاطراتی در ذهنم جاری می شوند که مرورشان برایم خوش آیند نیست و تداعیشان غالباً آزارم می دهد!
گاهی در دسته بندی افکارم دچار بی نظمی می شوم. آنوقت کلمات دیگر در اختیار من نیستند! و قلم آنچه را که خود می خواهد بر صفحه کاغذ سرازیر می کند و نه آنچه را که من می خواهم!
امروز یکی از آن روزهاست...